۲- خواب از چشممون پریده! البته از چشم هرکی بپره از چشم من که نمی پره!
اما واقعا جای تامل هست! همش چند ثانیه! عجب قدرتی! بگذریم!
اما خداوندا دمت گرم چطور همه ما رو بازی میدی؟ کی هست که بتونه در برابر تو قد علم کنه!
۳- خواب شیرینم رو یادم می مونه! چقدر شیرین بود! کاش واقعیت داشت کاش واقعا من رو انتخاب کرده باشی! من که به همینها هم دلخوشم!
۴- پنج شنبه بعد از مدتها دعای کمیل رو خوندم! چقدر دلم تنگِ اون حال و هوا شده بود! یا حبیب قلوب صادقین! یا غایه آمال العارفین! چقدر حرف زدن باهات قشنگه!
دلم می خواست می تونستم فارغ از همه دغدغه ها و افکار مزاحم باهات حرف می زدم اما همیشه یه جای کار می لنگه! بهت گفتم دست من نیست! گفتم که دلتنگم! دلتنگ! دلتنگ برای تو٬ برای خودم٬ برای . . . گفتم که من رو به چیزی کمتر از خودت دلخوش نکن! خدایا این برای تو نباید زیاد باشه هست؟ من . . .
چرا همیشه گفتن اونی که باید سخته؟! . . .
۵- چهارشنبه استعلاجی و خونه! ناهار خونه چه مزه ای میده ها! در جهت یک اقدام انسان دوستانه من روزهای چهارشنبه رو به مامان تقدیم نمودم! گفتم چهارشنبه ها مال توئه مامان! هرچی تو بگی اون روز انجام میشه! بعد از ناهار اومد ظرفها رو بشوره که من گفتم نه! بهشون دست نزن! خودم می شورم! مامان هم بیچاره رو قول من حساب کرد و اومد بیرون از آشپزخونه غافل از اینکه من پای تی وی خواب تشریف دارم!! از خواب که بیدار شدم دیدم به به همه ظرفها شسته شده! روم نمی شد از مامان بپرسم کی اینا رو شسته! یعنی در واقع می خواستم گولش بزنم و به اسم خودم تمومش کنم!
خودم رو دل خوش کردم که خواهری شسته باشه! اما . . . بعد کاشف به عمل اومدکه آقای پدر ما رو رو سفید کردن! دستت درد نکنه بابایی.
بعد از ظهر هم با خواهری می ریم خرید و بعدش هم بسی حرکات موزون از خودمون در وکنیم! آخه از ذوق تعطیلی حالمان بسیار خوش است!! آخر شب هم خواهری رو می رسونم خونه شون و در راه برگشت راهم رو کج می کنم و یه مسیر طولانی رو انتخاب می کنم و در حالی که صدای ضبط رو به آخرین حد رسوندم به سرعت خیابونها رو طی می کنم (آخر شبه و خیابونها خلوت دیگه!) با دنده چهار یه پیچ رو رد شدم که نتیجه اون پرت شدن جعبه دستمال کاغذی و بو گیر و . . . کف ماشین بود!
تا حالا رکورد سرعت ۱۴۰ تا رو زدم! دارم سعی می کنم به ۱۸۰ برسونمش!!!!
مثلا امروز مال مامان بود!! مامان خانومی قول می دم هفته دیگه جبران کنم!
۶- جمعه دم غروب یکی از اعضا فامیل محترم که مامان واسه فرداش دعوتشون کرده بود زنگیدن و گفتن که فردا دارن بر می گردن ولایت و نیستن و واسه اینکه ما ناراحت نشیم امشب میان!!
من شروع کردم به غرغر! اما بعد با خودم گفتم طفلک مامان و بابا حالا یه روز هم که قراره مهمونشون بیاد من غر می زنم (آخه مهمونا بیشتر دوست مامان و بابا هستن تا فامیل!) خلاصه که سرکار مادر تصمیم گرفتن شام جوجه درست کنن اما . . . مرغ نداریم تو فریزر! و بنده داوطلب میشم جهت ابتیاع مرغ!
خلاصه کلام که آقای فروشنده رو دیوونه کردم!![]()
اول مجبورش می کنم همه مرغهاش رو وزن کنه تا اونی که من میخوام رو پیدا کنه!!!
بعد میگم که میخوام کبابی تیکه اش کنی! (مامان گفته بود بهش بگو کبابی خودش می دونه!) با چه مهارتی پوست مرغ بیچاره رو کند! وقتی داشت گردنش و بالاش رو جدا می کرد یه حسی بهم دست داد! بیچاره مرغه! تا دیروز زنده بوده!
گفتم می خوام تیکه های مربعی برام در بیاری اونم یه اندازه!! گفت من زیاد وارد نیستم پسرم تو این زمینه بهتر کار میکنه که الان نیست!!
به هر حال که شروع کرد!
فروشنده: ساتورش رو برده بالا که تیکه کنه!
هیوا: نه!!!!! اینطوری نه! خراب میشه یه کم بچرخونش! آهان! خوب حالا از اینور تیکه اش کن!
فروشنده: خوبه؟
هیوا: نه! گوشت و استخون رو از هم جدا نکن!
فروشنده: در حالی که یه تیکه مرغ روی میزش هست و مغزش هنگ کرده که چطوری تیکه اش کنه!
در همین لحظه امداد غیبی به داد فروشنده میرسه و پسرش میاد! میگه اینهاش اینم پسرم!
فروشنده: بیا پسرم ببین این خانوم چی می خواد براش تیکه کن!
پسر فروشنده در حالی که عجله داره و دوستش تو ماشین منتظرشه روپوشش رو می پوشه و شروع میکنه!
هیوا: نه! اینطوری خیلی قطرش زیاده! یه برش بده که یه کم نازک تر بشه!
پسر فروشنده: یه تیکه مرغ رو روی میزش هی می چرخونه تا زاویه دلخواه هیوا رو پیدا کنه!
هیوا: خوب خوبه! حالا از این طرف! آهان بهتر شد! اینطوری نه! می خوام تیکه هاش مربعی در بیاد اینطوری که مثلثی میشه!!!!!!!!!!!!! آها اینطوری خوبه!
. . . .
آخی! تموم شد! و نتیجه کار: یک عدد مادر که رضایت خود رو اعلام میکنه! به به چه قشنگ تیکه کرده! در حالی که غافله از ماجرا!! و یک عدد هیوا که تو فکره تجربه جدید مرغ خریدنش رو تو وبلاگش ثبت کنه!!
۷- سر شام عجب بحثی در گرفت در خصوص مسائل سیاسی مملکتی!! آقای داداش و آقای مهمون تو دو فاز مختلف بودن! و اگه مهمون نبودن حتما یه دعوا حسابی راه می افتاد!! منم که در اینجور مواقع که می بینم اختلاف فکری بسیار است ترجیح می دم حرف نزنم فقط زیر لب یه چیزایی می گفتم و آقای داداش تو هوا می گرفت و در همون راستا بحث رو ادامه می داد!! ![]()
ولی واقعا نمی تونستم حرفای آقای مهمون رو باور کنم! هنوز هم فک می کنم شوخی می کرده! مگه میشه یه نفر انقدر خوش خیال باشه! مگه میشه که انقدر بسته و کوتاه فکر کنه؟! البته خوب حق داره چون حاضر نیست به جز چیزایی که به خوردش می دن به چیزهای دیگه ای هم فکر کنه! و حتی اینکه ممکنه چیزی غیر از اونی که بهش می گن هم وجود داشته باشه!
۸- امروز خدا بخواد یه قرار دوستانه داریم! فکرش رو بکنید دوستان دبیرستانی!!!!!!!!!!!! امیدوارم همه بتونن بیان!
۹- سرکار خانوم شادی خانوم آیا راضی شده اید از ما؟ کافی است یا باز هم بنویسیم؟
۱۰- خداحافظ.
نغمه درد از فروغ فرخزاد:
در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ، دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ، مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند، بلکه ره برم ز شوق
در سراچه غم نهان تو
۲- تا حالا شده که نفهمید چطوری خوابتون برده؟ الان دو شبه که من اینطوری خوابم می بره! خیلی بده خیلی!
دیشب بعد از دلنوازان و ویکتوریا و برنامه های خبری! کتابم تو دستم بود و داشتم می خوندم بعد که یه فصلش تموم شد گذاشتم زمین و خواستم یه کم ۵۰۴ بخونم اما گفتم بذار قبلش یه کم استراحت کنم و از اونجایی که من کلا در حالت خوابیده درس می خونم!!! (باور کنید! حتی ریاضی و فیزیک هم همینطوری می خوندم!!) این استراحت به خواب انجامید مثل همیشه!! تا داداشی اومد چراغ رو خاموش کنه یهو از تو خواب گفتم نه خاموش نکن می خوام درس بخونم!! طفلک اونم فک کرد من بیدارم و چرا غ رو روشن کرد اما من فقط به خاموش شدن چراغ توی خواب حساسیت نشون میدم!! اون موقعها که کنکور داشتم هم همینطور بود! همیشه چراغ تا صبح روشن بود و من وسط کتابام خواب بودم!! اما هیچکی جرات نداشت چراغ رو خاموش کنه!
به هر حال که ساعت ۳.۵ از شدت درد از خواب بیدار شدم! یه نگاه به گوشیم انداختم که بدونم تو چه موقعیتی از شبانه روز هستم! هی از این پهلو به اون پهلو . . . خواستم برم یه استامینیفون بخورم ولی اصلا حسش نبود! خلاصه که شب رو به سختی به صبح رسوندم و تا دیدم ساعت ۶ شده بازم دلم خواست که یه کم ساعت عقب تر بود و حالا که دیگه خبری از درد نیست بتونم یه دل سیر بخوابم!!!!!!!!!! (گفته بودم عاشق خوابم دیگه نه؟!!)
۳-حالا همچین فکر نکنید خیلی درس می خونما! نه فقط الان باز رفتم تو این مد:
خواهری: هیوا یه کلاس ایروبیک خوب پیدا کردم مربیش عالیه بیا بریم.
هیوا: نه من می خوام درس بخونم اگه بیام کلاس دیگه وقت نمیشه!
مامان: هیوا آخر آبان عروسی دختر دایی هست میایی بریم شیراز؟!
هیوا: نه! من درس دارم! (ولی واقعا خیلی دلم میخواد که برم!)
داداشی: هیوا می گفتی بریم سفر . . . خوب بیا بریم دیگه!
هیوا: نه من اون موقع گفتم که تو نیومدی حالا که من نمی تونم بیام میگی!
دوستم: هیوا بیا بریم کلاس شنا!
هیوا: من که دیگه الان نمی تونم بیام!
شوهر خواهری: هیوا گفتی بریم کیش خوب جفت و جور کنید بریم دیگه!
هیوا(تو رودروایسی): خوب شما بگید کی بریم من که برام فرقی نمیکنه! (بعدش سریع به خواهری میگم من دیگه الان نمی تونم بیاما!)
داداشی: هیوا گفتی بریم سینما خوب بریم دیگه!
هیوا: تو هم هرچی من اون موقع ها گفتم حالا که می دونی نمی تونم بیام یکی یکی هی تکرار می کنی!
(البته من مطمئنم اگه الان من بهش می گفتم باشه بریم اون بازم نمی اومد!! فقط می خواد اذیت کنه!)
داداشی: هوا خیلی خوبه هیوا بیا بریم پیاده روی
هیوا: نه!
خلاصه که این است روزگار ما! خبری از درس خوندن نیستا اما همه رو دست به سر می کنم و می شینم پای تی وی!! ![]()
ولی وسط این کتاب ورق زدنها با اینکه مطالبش برام جالبه و خوشم میاد بخونم اما همش دلم برای رشته خودم (مکانیک عزیز!) تنگ میشه! قول می دم همیشه عاشق مکانیک بمونم تا همیشه!!
اصلا شاید بعدش رفتم یه فوق لیسانس مکانیک هم گرفتم ها؟!! مگه مدرک کیلویی نیست؟ من که دیگه از دکتر کردان کمتر نیستم که! چطور اون تونست منم می تونم!!
۴- حالا یه چیزی بهتون بگم بین خودمون بمونه! احتمالا همه این کارهایی که به همه گفتم نه رو انجام میدم! درس کیلویی چند!! لطفش به اینه که آدم نخونده قبول شه!
۵- خداحافظ!
پی نوشت: فرنگیس جان قولی رو که دادم یادم هست! می دونی که من سرم بره قولم نمیره! فقط کمی زمان لطفا!
۲- کلوچه عزیزم دیشب رفت!!! وای خدا چقدر دلم تنگه براش! دیشب خواهری که داشت وسایلاش رو جمع می کرد منم جاصابونیش رو برداشتم و گذاشتم تو کمدم!! و همش می بویم آن را! بوی کلوچه ام رو میده!
یکی دو روز پیشش کلوچه بغل خواهری بود٬ اومدم باهاش حرف بزنم که یه نگاه معصوم و یه خنده ناز که دلم آدم رو ضعف می بره اشکم رو در آورد گفتم آخه چطوری این آخری داری دلبری می کنی کلوچه من! نمی گی می خوای بری من چیکار کنم! وای الان که قیافش میاد تو ذهنم بازم چشمام می سوزه و . . .
دیروز پاس گرفتم و زودتر رفتم خونه که بیشتر ببینمشون و بالاخره تونستم تو بغلم بخوابونمش! آخه این کلوچه ما سرشار از انرژی هست و خوابوندنش خیلی سخته اونم تو بغل! اما دیروز انقدر قشنگ تو بغلم خوابش برده بود که دلم نمی خواست بذارمش تو جاش! آخ عزیزکم چقدر دلم تنگه برات!
چشم سیاه خاله کجایی؟
خدایا هر دوشون رو به خودت می سپارم خودت مواظبشون باش. الان می تونم حس بابای کلوچه رو درک کنم که به خاطر اینکه بلیط گیر نیومد و یه روز در رفتن تاخیر داشتن چقدر ناراحت شده بود!
۳- پنج شنبه صبح یهو به سرم زد که موهام رو کوتاه کنم! ساعت یازده و نیم زنگ زدم که وقت بگیرم٬ گفت اگه تا ۱۲ می تونی خودت رو برسونی بیا!! و خلاصه که به هر زحمتی بود رساندیم خودمان را و بسیار کیفور شدیم! یه آرایشگاه جدید بود که برای اولین بار امتحانش کردم ولی خیلی عالی بود خوشم اومد فک کنم که مشتریش بشم! جلو موهام رو آناناسی کوتاه کردم!!!!! (چه اسمهایی تو رو خدا خلق می کنن!) اولش روم نمی شد بگم آناناسی اما بعدش فهمیدم که نه انگار واقعا درسته چون تا زیر لب من من کردم آناناسی٬ خودش گرفت مدل رو!
۴- جمعه هم که تولد بازی بود یه عالمه خوردنیهای جور وا جور و کلی هدیه های قشنگ! همه من رو کلی شرمنده کردن! هم خانواده و هم شما دوستای خوبم با تبریکهای صمیمی و مهربونتون. ممنون دوستای گلم.
۵-یه بحثی هست تو روانشناسی که میگه آدما از موفقیت می ترسن! شنیدین؟ فک کنم منم اینطوری شدم! همچین که به چیزها و موقعیتهایی که مدتها می خواستمشون نزدیک میشم همش بدیها و عیبهاش رو می بینم و خودم رو از خواستنش منصرف کنم! و اینکه ارزش خواسته شدن رو نداره! یا همچین که به کسی یه کمی نزدیکتر میشم زودی عیبهاش رو می بینم و اینکه نه برای دوستی من شایسته نیست!!!
یا شاید هم این حس کمال طلبی هست که این نتیجه رو به دنبال داره هر چیزی و هر کسی باید بهترین باشن تا به نظر من خوب باشه و مورد پسند!
خلاصه که این چشم همت ما به شدت خورشید بین هست و هرگز با ذره همنشین نمیشه! فقط مشکلش اینجاست که در اصل این چشم انتظارات ماست که خورشید بینه نه چشم همت مان!! و این چشم انتظارات که میگم فقط شامل حال دیگران نمیشه متاسفانه گردن خودم رو هم گرفته و به این راحتی ها از خودمان راضی نمی شویم!!
فک کنم با این اوصاف من یه گره کور در وادی روانشناسان هستم نه؟!!![]()
"خدایا این پست رو گیلدا نخونه!!"
۶-خداحافظ
۲- حرفی نیست برای گفتن وقتی وبلاگ آدم اینطوری داغون میشه! تو همین پست قبلی بود که گفتم من عاشق همه وسایلام هستم و خوب این وبلاگ هم یکی از متعلقات من هست دیگه! و براش ناراحتم! دارم تمام تلاشم رو می کنم که نجاتش بدم! امیدورام نرسه اون روزی که مجبور باشم اسباب کشی کنم!
لازمه که از همین جا از یک پسر خوشگذران باز هم تشکر کنم. مرسی افشین جان واقعا خیلی زحمت کشیدی.
۳- امروز صبح به خاطر شب زنده داری دیشب خواب موندم و تا چشم باز کردم دیدم ساعت ۸:۳۵ شده! این شد که ماشین آوردم و حالا هم همه همکارام رفتن خونه و من در کمال آرامش نشستم و دارم واسه خودم می نویسم! منم و وبلاگم! (اوه یه صداهایی اومد! انگار بعضی ها هنوز نرفتن!)
4- ديگه خيلي نمونده به سالگرد! همش 48 ساعت و 20 دقيقه مونده! تا 48 ساعت و 20 دقيقه ديگه بيست و هفتمين سال زندگي من هم تموم ميشه! امسال سالگرد تولدم ميشه جمعه و دقيقا برابر شده با همون روزي كه واقعا توش به دنيا اومدم! 27 سال پيش توي يه روز جمعه ساعت 3:30 بعد از ظهر!
۵- خداحافظ - ببخشيد زياد سر حال نيستم و احتمالا اين حسهاي بد به نوشته هام و بعدش هم به خواننده هاي وبلاگم منتقل ميشه! كاش بتونم وبلاگم رو نجات بدم! (دوستان لطفا بهم بگيد با كدوم مرور گر (اينترنت اكسپلورر يا فاير فاكس) وبلاگم رو خونديد و اينكه وضعيتش چطوره؟ اميدوارم قسمت نظراتش فعال باشه و بتونيد نظر بديد!)
*خواب كودكي از قيصر امين پور هميشه زنده:
در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ...
1- سلام بر اهالي اين دنياي مجازي. همه خوبيد؟ خوش مي گذره؟
2- از وقتي كه اينجوري وبلاگم قاطي كرده حس و حال نوشتنم از بين رفته! واقعا ديگه نمي دونم چيكار كنم! تازه گفتم ميخوام ويندوز كامي رو عوض كنم، يادتون هست؟ نمي دونيد چه دردسرهايي درست شد! به هر حال كه من از ديروز صاحب يه كامي تميز و مرتب و روبه راه هستم و انقدر هم ازش خوشم مياد كه نگو! كلا من عاشق وسايلام هستم! از مداد اتود 7-8 سال پيشم گرفته تا ماشين جديدم! از حوله ام بگير تا بالشم! همه چي ديگه كلا يك قلم!
راستي دوستان اگه شما سايت ديگه اي غير از نايت اسكين سراغ داريد كه قالبهاي قشنگي داشته باشه تو مايه هاي همين قالب وبلاگ خودم نه از اين عاشقانه هاي مسخره و ماچ و بوسه اي و . . . به من معرفي كنيد لطفا!
اينم آخرين نظريه منه شايد وبلاگم به قالبهاي نايت اسكين حساسيت داده! البته اگه با فاير فاكس بازش كنيد مشكلي نداره ها! خودم هم واسه اينكه كمتر غصه بخورم از فاير فاكس استفاده مي كنم.
3- روز شنبه پس از كش مكش هاي مكرر و هزار بار بالا و پايين كردن موضوع بالاخره تصميم گرفتم كه كلاس زبان رو شركت كنم يعني هم خودم بخونم و هم كلاس برم! فكر نمي كردم از سطح 7 و 8 بالاتر بيفتم اما در كمال تعجب ديديم كه ما را در سطح 13 پذيرفتند!!! داشتم از خوشحالي ذوق مرگ مي شدم! (تو رو خدا بهم نخنديد بگيد تا حالا بايد تافل و آيلتس رو هم گرفته باشي! ميگن ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه هست نه؟) به هر حال كه از آذرماه كلاس شروع ميشه كه خوب خيلي ديره و احتمالش هست كه تو اين مدت منصرف بشم!!! آخه من تا مرحله تعيين سطح رو قبلا هم پيش رفتم!
به هر حال كه خيلي خوشحال بودم و كلي خدا رو شكر مي كردم. نزديكاي خونه كه رسيدم ديگه نمي تونستم خودم رو كنترل كنم و شروع كردم به دويدن و جلو در خونه همچين پريدم هوا كه اگه خداي نكرده همسايه هاي فضول مي ديدن معلوم نبود چندين هزار صفحه واسم درست مي كردن!!
خدايا شكرت، شكر. شايد اين واسه شماها مهم نباشه اما من به هزار دليل شخصي از اين موضوع خيلي خوشحالم. مرسي خداجونم.
4- پنج شنبه نصف شبي پسر خاله كوچيكه زنگ ميزنه و ميگه ما مي خواهيم بريم بيرون شما هم مياييد؟ مي گم بهت خبر مي دم ولي از اهالي خونه هيچ كس حوصله نداره اما من بدجوري دلم هوس هواخوري كرده و با اينكه خوشم نمياد با بچه مچه ها سر و كله بزنم باز هم موافقت كردم (اونم وقتي كه بزرگترشون خودم باشم!) وخلاصه كه تا ساعتاي 1/5 – 2 شب بيرون بوديم و پسر خاله رو مجبور كرديم شيريني قبولي دانشگاهش رو علي الحساب بستني واسمون بخره! تازه كمي براي كمك به اين بدن بيچاره دوندگي هم نموديم و همش من و پسر خاله اول مي شديم! اما هنوز هم كه هنوزه پاهام درد ميكنه! نيست كه اين بدن ورزشكاريه اينطوري ميشه ديگه!!
5- در تاريخ حدود 88/7/5 (پنجم مهرماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت شمسي) به دليل بچه بازي دو عدد پسر نادون كه متاسفانه يكيشون آقاي دادش بودن ماشين مان دچار حادثه شد! اين رو نوشتم كه تاريخ اولين حادثه رو ثبت كنم! حالا فكرش رو بكنيد من كه عاشق همه وسايلام هستم چقدر از اين قضيه ناراحت شدم! وقتي كليد رو انداختم و رفتم تو خونه تا آسانسور بياد يه دور ماشين رو برانداز كردم و . . .
اصلا باورم نمي شد! رفتم تو آسانسور ولي با خودم گفتم حتما اشتباه مي كنم! باز برگشتم و نگاهش كردم ديدم نه انگار راسته موضوع! انقدر دلم براش سوخت يه جوري انگار كه يه موجود زنده زخمي شده باشه! به هر حال كه بالاخره ديروز صحيح و سالم برگشت خونه! و حالا دردسرهاي خسارت گرفتن از مقصر همچنان باقي است! خدا به خير بگذرونه!
اولش نمي خواستم كه خسارت بگيرم اما كاشف به عمل آمد كه اين پسر بچه يه جورايي به اين روش عادت كرده و به روشي عمل مي كنه كه افسر فكر ميكنه مقصر نفر پشتي هست (يعني آقاي دادش تو اين ماجرا!) و بعدش هم كه بيمه پولش رو ميده! و اين شده يه عادت براش كه اينطوري مردم رو اذيت كنه و به همين دليل يعني مساله تربيت يك شهروند بي تربيت مي خوام هر جوري شده ازش خسارت بگيرم! (آيكون خانوم ناظم نداريم؟!)
من واقعا نمي دونم لج و لجبازي تو رانندگي چه معني داره! اصلا اين موضوع برام جا نمي افته!
6- خدا بخواد استارت درس خوندن رو زديم! روز چهارشنبه ساعت 8 شب حاضر شدم كه برم بيرون خواهري ميگه كجا ميري؟ مي گم درام مي رم كتاب بخرم!! ميگه يهو چي شدي؟ كتاب چيه؟ خلاصه كه رفتيم و فعلا سه تا كتاب خريدم تا بعد! مي خوام يه رشته ديگه امتحان بدم اينه كه رو امسال حساب باز نكردم ايشالله خدا بخواد سال آينده اسم من رو در ليست قبوليها تو يه دانشگاه خوب مي بينيد!
البته استارتش يه كم مشكل داره و بايد بدم ميكانيكي بهش يه نگاهي بندازه!
آخه اومديم پامون رو كرديم تو كفش اين گرافيستها و حالا مثل . . . در گل مانده ايم! ولي مي دونم كه بالاخره از پسش برميام! از من در حد يه پوستر خواسته بودن و منم چون قبلا اين كار رو كرده بودم قبول كردم اما حالا دقيقه نود مي گن كه بايد برامون استند بزني! و اينطوريهاست كه ما مانده ايم چه كنيم و هنوز تحقيقات و تلاش ادامه داره و ايشالله اين كار رو كه تحويل دادم با خيال راحت به درس و مخشام مي رسم!! خدايا خودت به خير بگذرون! دوستان اگه كسي اطلاعاتي در مورد تهيه استند داره من به قيمت خوب خريدارم! اين كه عكسهايي كه استفاده ميشه بايد چه كيفيتي داشته باشه كه كار خوب از آب دربياد؟ اينكه از كجا ميشه عكساي كيفيت بالا پيدا كرد! خودم يه سري اطلاعات به دست آوردم ولي خوب كافي نيست! عكساي بهتري مي خوام!
7- راستي يادم رفت بگم خواهر جون با ني ني گوگوليش اومدن! واي اگه بدونيد ني ني چقدر بامزه شده! اسمش رو گذاشتيم كلوچه!! وقتي صداش مي كنم كلوچه انقدر مي خنده! دارم سعي مي كنم بهش بازي "كلاغ پر" رو ياد بدم!
8- راستي هيچ به عواقب اين طرح هدفمند كردن يارانه ها فكر كرديد؟!
ديشب داشتم موهام رو با سشوار خشك مي كردم كه به اين فكر افتادم اگه قرار باشه پول برق انقدر زياد بشه اون وقت حتما آقايون بايد موهاشون رو از ته بزنن (به ياد روزگار سربازيشون!) و خانوما هم نهايتا در حد كپ كوتاه مي تونن مو داشته باشن! اينطوري هم آب كمتري بابت شستنش مصرف ميشه و هم برق كمتري براي خشك كردنش!
تازه اون وقت بايد بگرديم و لباسامون رو از پارچه هايي بخريم كه نياز به اتو كردن نداشته باشن!
جديدا هم كه با طرح يكي درميون خاموش كردن چراغهاي خيابونها دارن به تاريكي شهر عادتمون ميدن! يكي نيست بگه مگه ميزان روشنايي خيابونها استانداردي نداره كه واسه خودتون اينطوري خاموشي زنيد! والله به خدا! بعدش هم كه آمار تصادفات بالا ميره ميگن بايد ماشين رو گرونتر به مردم بفروشيم تا قدرش رو بدونن و انقدر تصادف نكنن!!!!!!!!!! آره ديگه اين شده يه راه حل جالب كه براي همه مشكلات مملكتي ما جواب ميده! مثل گرون كردن قيمت بنزين براي اينكه مردم قدرش رو بدونن و مصرف كمتر بشه و هيچ فكر نمي كنن كه شايد يه ايرادي از اين ماشيناي ما باشه كه انقدر مصرفشون بالاست! يا شايد ايراد از وضعيت ترافيكي شهر باشه! يا شايد اشكال وضعيت از جاده ها و خيابونها باشه يا شايد . . .
خلاصه كه به قول داداشي مردم تبديل به مرغ ميشن! همچين كه دم غروب ميشه و هوا رو به تاريكي ميره بايد بگيريم بخوابيم تا مصرف برقمون كم بشه!
تازه اينا كه همش مربوط به برق هست، بقيه ماجرا رو خودتون تصور كنيد!
تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته!
9- خداي خوبم براي همه مهربونيهات ممنون. خوش حالم براي زندگي!
1- سلام
2- بالاخره رسيد! بعد از چيزي حدود 4 ماه! خواهري گفت چند روز پيش ديدم رو پله ها افتاده ورش داشتم كه بهت بدم اما يادم رفته بود!
ديروز كه رسيدم خونه هنوز لباسام رو عوض نكرده بودم كه ديدم دو تا پاكت نامه تو كمدمه!
كارتم بود، كارتي كه روش نوشته:
"باشد كه ادامه زندگي اجزاي وجودم حيات بخش زندگي ديگري باشد"
ولي چرا هيچ حس خاصي نداشتم؟! وقتي داشتم ثبت نام مي كردم برام جالبتر بود تا حالا كه كارتش تو دستمه!
جالبه! همين ديروز بود كه سر ناهار تو رستوران با بچه ها داشتيم در مورد مرگ و اين چيزا حرف مي زديم! در مورد اينكه مي گن مستحبه آدم يه مرده رو بشوره!!! اين بحث هم از فيلم محيا شروع شد!
بعد حرف از روح شد و بعد من سوال هميشگيم رو پرسيدم اينكه واقعا چه اتفاقي مي افته كه يه جنين داراي روح ميشه و شخصيت پيدا ميكنه! اينكه بعد از 3- 4 ماه چي ميشه اين گوشتها و پوستها، بعد از 3-4 ماه چه اتفاقي براش مي افته كه بعد از اون انسان فرض ميشه! اصلا روحش چطور در بدنش حلول ميكنه آيا لحظه خاصي وجود داره؟ آيا ميشه دركش كرد؟ آيا مادري كه داره يك انسان رو در وجودش پرورش ميده مي تونه اين لحظه رو حس كنه؟ و باز هم مثل هميشه متهم شدم به اينكه "اي بابا هيوا تو باز شروع كردي اين سوالاي عجيب و غريبت رو!" بچه ها ميگن فك مي كنيم شب اول قبر به جاي اينكه "نكيرو منكر" از تو سوال بپرسن تو گرفتيشون به سوال!!!
به هر حال هميشه براي من اين جالب هست! واقعا چه اتفاقي مي افته! اين روحي كه در بدن يك جنين حلول پيدا ميكنه از كجا مياد؟ اين انرژي حيات چطور وارد بدنش ميشه؟!
3- فردا كامي جون رو مي فرستم كه ويندوزش رو عوض كنن!
4- آخ جون امروز چهارشنبه هست! (اين كليپ كارمنداي ايراني در روزهاي شنبه و چهارشنبه رو ديديد؟!! كاملا حس من رو توصيف ميكنه!)
5- دارم 504 رو مي خونم اميدوارم اونقدري پشت كار داشته باشم كه ولش نكنم و تا آخرش بخونم! اما واقعا يه كلماتي هستن كه آدم مي مونه چطور به فارسي برگردونه!
6- خدانگهدار دوستان.
*
اينم آدرس سايت اهداء براي كسايي كه دوست ندارن فرصتي رو از دست بدن و حتي
اگه شده بعد از مرگشون كاري براي هم نوعانشون انجام بدن!
iran-ehda.com
1- سلام به همه دوستاي گل و گلابم. خوبيد؟ خوشيد؟ ايام به كامه؟ روزگار به راهه؟
2- اول همه بگم كه نمي دونم چه بلايي سر وبلاگم اومده! بعد از بعدا نوشت پست قبلي همه چي به هم ريخت! اول فك كردم شايد از قالب باشه اين شد كه يكي دوبار قالبم رو عوض كردم اما انگار بي فايده بود! با EX كه بازش مي كنم هيچ كدوم از ليستاي سمت چپ بالا نمياد! تازه قسمت نظرات هم نمياد! و با فايرفاكس كه بازش مي كنم تصوير قالب لود نميشه! اون دو تا برگا رو ميگم!
نمي دونم شما هم وقتي وبلاگ من رو باز مي كنيد همينطوره يا نه! پس بهم اطلاع بديد ممنون ميشم چون كم كم دارم تصميم مي گيرم كه ويندوزم رو دوباره نصب كنم!
2- آخي چه كيفي ميده كه آدم يكي يه دونه و عزيز دردونه خونه باشه! من و بابا و مامان!
داداشي رفته شمال واسه خوش گذروني اينه كه ما شديم عزيزدردونه خونه! سر ميز منم و مامان و بابا!
آره ديگه تنهايي كيف ميده!
چهار شنبه با مامان رفتيم خونه خاله. پنج شنبه خوابيديم تا لنگ ظهر و بعدش هم فعاليتهاي زيبايي- بهداشتي و بعدش هم واسه ناهار رفتيم خونه خواهري و همونجا فيلم شبي در تهران رو ديديم واي كلي اعصابم خورد شد! يعني به معني واقعي داشتم حرص مي خوردما! انقدر كه تيوپ خالي شده شكلات فرمند رو كه در حين تماشا با حرص خورده بودم رو پرت كردم دور! و بديش اين بود كه همه اون چيزايي كه نشون داد اگرچه حالت طنز داشت و غلو شده بود اما متاسفانه واقعيتهاي موجود بود!!
بعد از ظهر هم به دنبال كسب يك تجربه جديد زديم بيرون از خونه و نتيجه عالي بود هرچند قبلش كلي استرس داشتم ولي انقدر دنبال آدرس گشتم كه استرس رو فراموش كردم و اينطوري شد كه قيد مهموني رو زدم! كارم زود تموم شد و خواستم زنگ بزنم خواهري كه اگه هنوز خونه دختر خاله هستن منم برم كه يهو با خودم گفتم چه كاريه! پاشم برم خونه و برا خودم يه مهموني يه نفره بگيرم! آره ديگه اول از همه كامي جون رو روشن نموديم و يه موسيقي ملايم گذاشتيم و بعدش هم يه نسكافه با يه بيسكويت ساندو زديم بر بدن و شروع كردم به كتاب خوندن! آخ چقدر خود تحويل گيري كيف داره!
3- بعضي وقتا كه از يكي ناراحت ميشم سعي مي كنم كه ناراحتيم رو نشون ندم تا اون ناراحت نشه!
مي گم خدايا من هميشه ازت خواستم كه دلم بزرگ باشه و آروم كه چيزاي كوچيك آرامشش رو به هم نزنه مثل دريا كه با يه سنگ هيچ وقت آرامشش به هم نميخوره! اما اعتراف مي كنم كه هنوز نرسيدم به اونجايي كه مي خواستم! من ناراحتم! من طاقت ندارم! من نمي تونم تحمل كنم! مي دونم كه اتفاقي بوده و تقصير اون نبوده اما نمي دونم چرا بازم ازش ناراحتم! ولي بعدش سعي مي كنم براي رسيدن به اونجايي كه هميشه از خدا خواستم يه كاري بكنم! براش يه اس ام اس مي نويسم چندبار مي نويسم و پا ك مي كنم! اول با لحن مهربون! بعد باز دوباره به خودم فكر مي كنم كه پس من چي؟ چرا نبايد بفهمه كه من ناراحتم؟ پاكش مي كنم و يه اس ام اس ديگه با يه كم كنايه كه معلومه من ناراحتم مي نويسم! اما دلم راضي نميشه! تقصير اون كه نبوده! طفلك چقدر هم شرمنده شده بود، دوباره پاكش مي كنم ويه اس ام اس مثبت مي نويسم! بعد چند لحظه گوشيم رو مي گيرم تو دستم و به متني كه نوشتم نگاه مي كنم و سعي مي كنم به نوشتم حس مثبت بدم! بعد چشام رو مي بندم و مي زنم رو دكمه سند!
اينطوري سعي مي كنم كه نشون بدم دلم خيلي بزرگتر از اوني هست كه بابت چيزاي كوچيك ناراحت بشم و كسي رو كه فقط واسطه اين اتفاق بد بوده و نه آنچنان مقصر رو خوشحال كنم و از حس شرمندگيش كم كنم!
اما حس ناراحتي خودم از بين نرفته هنوز! هنوز هم ازش دلخورم و فقط فايده اش اينه كه اون رو ناراحت نكردم چون تقصيري نداشته. پس چرا من نمي تونم ازش ناراحت نباشم ؟!
4- يه توصيه: هر شب قبل از اينكه بخوابيد همه اون چيزهايي رو كه واسه فردا ميخواييد رو تو ذهنتون مجسم كنيد! خيلي خوبه آخه فرداش مي بينيد كه خيلي از اون چيزها رو به دست مياريد! حتي ممكنه يادتون رفته باشه كه شب قبلش اونا رو خواستيد و اينطوري ميشه كه كلي خوش خوشانتون ميشه كه چه جالب همه چي اونطوري هست كه من مي خوام!
1- سلام به همه
2- شده كه با خودتون لج كنيد؟ آره ديشب همين كار رو كردم! الكي و زوركي گرفتم خوابيدم تا صبح! نمي دونم چرا اما دلم خواست با خودم لجبازي كنم شايد هم اين صفت من كه اگه مجبور به انجام كاري باشم به هر طريق ممكن از زيرش در مي رم بود كه باعث شد خودم رو به خواب بزنم! واقعا اصلا حوصله نداشتم برم حموم!!! (هميشه اين هيوا با اين كاراش مايه شرمندگي هست! خجالت داره دختر!!!) گفتم بيخيال حالا مگه چي ميشه؟ قضاشون مي كنم ديگه ها؟!! به هرحال كمي عذاب وجدان به ديدارمان آمد كه خيلي زود دست به سرش كردم رفت!
3- آقاي رئيس به هوا خواهي از ما اقدام كرد! زنگ زد و گفت خانوم هيوا چند دقيقه تشريف ميارين اتاق من! اولش گفتم باز چه خبره! اما سريع اين حس رو عوض كردم و گفتم چرا خبر بد باشه حتما يه خبر خوبي هست خدايا مي خوام كه يه خبر خوب باشه! بعد خندون و خوشحال رفتم تو و خوب نتيجه عالي بود! خدايا شكر. مرسي گرچه طبق قانون سختگيرانه خودم منتظر يه روز بد بودم به خاطر ديشب اما تو خيلي مهربوني.
4- فيلم محيا رو چند روز پيش ديدم خيلي قشنگ بود! البته
بحث اصلي فيلم تكراري بود اما خوب يه جور ديگه بهش پرداخته بودن و چيزي رو
مطرح كرده بودن كه شايد خيلي هامون فراموش كرديم و چون باهاش سروكار نداريم فراموش
مي كنيم كه خيلي ها هستن كه ممكنه يه همچين مشكلي داشته باشن. الهام حميدي هم كه
فوق العاده هست! من آرامش و مهربونيش رو
خيلي دوست دارم.
5- همه اينايي كه نوشتم فقط گزارش وقايع بود! اما از حسم از فكرم نمي تونم بنويسم! هميشه براي نوشتنشون گير مي كنم! خدايا كجاست اون كسي يا اون چيزي يا اون واسطه اي كه اينهمه قفل رو از دل من باز كنه؟ حس مي كنم تجربه آشنا شدن با آدماي جديد دور و ورم و خودخواهيهايي كه مي بينم ازشون و البته و متاسفانه از خودم كه تازگيها ياد گرفتم براي زنده موندن تو اين جنگل وحشي خودم هم بايد همونطوري باشم سد محكمي شده براي حساي لطيف! نياز به تيشه دارم تيشه اي كه اين سد منطق و منفعت و حساب و كتاب و علت و معلول رو بشكنه يا لااقل رخنه اي ايجاد كنه تا همه اون حساي لطيف يواش يواش نفوذ كنه و سد رو بشكنه و جاري بشه! سد قانونهاي مسخره زندگي در دنياي وحشي! يادمه كه قبلنا يه دوستي داشتم (البته دوست كه نميشه گفت فقط باهاش آشنا بودم) كه همش پشت سر يكي ديگه از بچه ها حرف مي زد و يه روز كه ديدم تو خوابگاه چطور داره قربون صدقه اش ميره دهنم از تعجب باز مونده بود! بهش گفتم من نفهميدم بالاخره تو باهاش خوبي يا بدي؟! گفت بدم معلومه كه بدم اما خوب مجبورم!!!!!!!!!!!!!! خدا ميدونه كه چقدر برام عجيب بود و چقدر از اين اجبارها بدم مياد! بعضي وقتا حس مي كنم كه خودم هم دارم به اين ورطه مي افتم! نه! خدايا روا مدار كه براي چيزهاي بي ارزش بهاي سنگيني بدم! نه! به خودم قول ميدم كه هيچ وقت حتي به اين پرتگاه نزديك هم نشم! من از دورويي و دورنگي بيزارم! حتي اگه همه چي رو از دست بدم به اين پستي تن نمي دم! خدايا من رو از بنده هات بي نياز كن و ايمانم رو به خودت قوي و محكم كن. بازم كمه حرفام اينا نيست! انگار اصلا گفتني نيست! بگذريم!
6-خوب محيا جون يه بازي دعوتم كرده و طبق معمول منم همه رو دعوت ميكنم براي ادامه:
- اسم سه تا وبلاگ كه خيلي دلتون مي خواد قيافه نويسنده اش رو ببينيد؟ البته علتش رو هم بايد بگيد:
1- سيندخت (دو لقمه خاطره سبز) : نميدونم همينطوري.
2- محيا (يادداشتهاي من) با اون تسبيحش كه تو دستشه اونم همينطوري، خيلي وقتا تصورش كردم!
3-
سانيا (عاشقانه هاي سانيا) آخه تو يكي از پستاش يه همچين
جمله اي نوشته بود كه: دوست دارم هميشه
ساده و تازه و مرتب باشم" حالا دقيقا يادم نيست اما يه همچون چيزي نوشته بود
و باعث شد كه تصورش كنم و حالا دوست دارم ببينم چقدر تصورم درست بوده!
-
اسم سه تا از محبوبترين وبلاگهايي كه خواننده خاموششون
هستين و حتما مربت بهشون سر مي زنيد:
قبلش توضيح بدم كه من معمولا وبلاگايي رو كه ميخونم نظر هم مي ذارم اما خوب اينايي كه نوشتم كمتر نظر دادم. يادداشتهاي يك دختر ترشيده رو هم جديدا به ليستم هم اضافه كردم كه راحت تر سر بزنم و وبلاگ شادي كه واقعا محبوبه! خيلي دوسش دارم و تا حالا چندتا از غذاهاش رو درست كردم و البته خيلي كم نظر دادم اونم بنا به مسائل امنيتي چون بعضي از همكارام هم از خوانندگانش هستن!
1- روي ميز آشپزخانه (شادي)
2-يادداشت هاي يك دختر ترشيده
3- ناگفته هاي انقلاب 57
-
اسم سه تا از وبلاگهايي كه احيانا باعث عوض شدن تفكرات شما
يا بيشتر فكر كردنتون در مورد مسائل يا يادگرفتن درسهايي از زندگي شدن رو هم
بنويسين. البته اينم با علتهاش:
1- جستارها و گفتارهاي حسين قاضيان : خيلي روي من تاثير گذاشت به حدي كه شايد بتونم بگم يه باب جديدي توي تفكرات سياسي من باز كرد! و متاسفانه بعد از وقايع اخير اين وبلاگ بسته شد و هركاري كردم نتونستم هيچ ردپايي ازش پيدا كنم.
*همين جا از همين تريبون از همه درخواست مي كنم اگر خبري ازش به دست آورديد من رو خبر كنيد لطفا*
2- تفكر مثبت (گيلدا): كه نوشته هاش و حرفاش واقعا خيلي تاثير داشته روي من! هرچند خودش اگه اينجا رو بخونه ممكنه نقضش كنه وبگه هنوز خيلي راه مونده!
3- روزهاي زندگي: دوست نازنيني كه خيلي كم مي
نويسه و تقريبا
بايد بگم ديگه اصلا نمي نويسه! و با همه غصه هايي كه داشت انگار فقط
ماموريت داشت از جانب خدا كه براي
نجات من بياد و نوري بتابونه به دنياي سياه اون موقع من! مدتهاست كه ديگه
هيچ خبري
ازش ندارم! شايد نشه گفت تاثير اما خوب يكي دوتا كامنت برام گذاشت و جرقه
هايي رو
زد و كتابي رو بهم معرفي كرد كه شايد موضوع كتاب تكراري بود و تا حالا
خيلي در
موردش خونده بودم اما تو اون شرايطي كه اون موقع من بودم خيلي خيلي موثر
بود هرچند
كه حتي كتاب رو تا آخرش هم نخوندم اما همون چند صفحه اش تو اون شرايط اون
موقع واقعا معجزه كرد! و الان
حتي براي خودم هم عجيبه كه من چي از اون چند صفحه برداشت كردم كه انقدر
تحت تاثير
قرار گرفتم!
حتما دلتون ميخواد بدونيد اون چه كتابي بوده آره؟!
نمي گم بهتون كه دلتون بسوزه!!
شوخي كردم كتاب "زنان خوب به آسمان مي روند
و زنان بد به همه جا" باورتون ميشه كه جلد اولش رو خودم داشتم و خونده
بودم اما
اين يكي بدجوري موثر بود! حتي همون چند صفحه اي كه من ازش خوندم! فقط خدا
مي دونه
حكمتش چي بود!
وبلاگ حسين (خداوند كجا نيست) و چهار اثر از
فلورانس اسكاول شين (علي اكبر) هم از
وبلاگايي هستن كه كم و بيش براي من موثر
هستن. جديدا هم وبلاگ سانيا و نوشته هاش چون پر از حسايي هست كه براي من
پشت همون سدي كه گفتم گير افتاده و خوندن متناي كسي كه همه اين احساساتش
جاري شده برام خيلي جالبه و
تاثير خاصي داره و من رو به فكر فرو مي بره!
وبلاگ
ساره (خونه ساره خانوم)هم موثرترين بوده از اين لحاظ كه وجود اين وبلاگ به
خاطر تاثير سبك زيباي وبلاگ نويسي ساره بوده كه شوق داشتن يه وبلاگ رو در
من ايجاد كرد و همين طور شماره دار نوشتن رو هم از سبك نوشتن اون
الگوبرداري كردم چون خيلي خوشم مي اومد كه همه چي دسته بندي شده بود!
خلاصه
اين كه تقريبا همه اين وبلاگهايي كه من اين بغل لينكشون كردم موثر هستن و
آدم رو به فكر وا مي دارن! اصلا مگه ميشه آدم متني رو بخونه و يا با جريان
زندگي كسي همراه بشه بدون اينكه ازشون تاثيري بگيره و يا در موردشون فكر
كنه؟!
7- خوب اينم هديه محيا جونم كه تازه همش چند روزه كه فارغ التحصيل شده ولي گفته كه اين فراغت موقتيه!
دور از هر بلای خزانی بمانی
با شور و نشاط جوانی بمانی
گل باشی که در جمع یاران نشینی
در عالم به جز روز شادی نبینی
8- خداحافظ
بعدا نوشت:
* دوستاي خوبم هميشه هستن كسايي كه تو لحظه هايي كه ما شاديم و خوشحال اونا غصه دارن پس به شكرانه شادي و سلامتي خودمون براي اونايي كه غصه دارن دعا كنيم. لطلفا به اين لينك سر بزنيد.
توجه توجه:
"لطفا به بعدا نوشت پست مراجعه فرماييد!!"
0-سلام به همه – عيدتون مبارك و طاعات و عباداتتون قبول
- شنبه شب وقتي اعلام شد كه فردا عيده يه جورايي دلم گرفت اشك تو چشام جمع شد يه حس خاص كه شايد هيچ دليل منطقي هم نداشت پشتش! به هر حال كه ماه رمضون خيلي خوبي بود. چقدر دلم براش تنگ ميشه همش! سحرها و افطارها و . . . رمضون دوست داشتني تو رو به خدا مي سپارم و تا سال بعد منتظرت مي مونم.
- از دست اين داداشي! ديروز ميگه هيوا ديگه راحت شدي همه غل و زنجيرات رو خدا باز كرده حالا راحت مي توني همه رو گمراه كني!! ![]()
- آخ كه چقدر دلم مي خواد بي خيال اين كار و پيشرفت توي كار بشم اونم كاري كه پيشرفتت منوط به نظر يكي ديگه هست! يعني بايد خودت رو بكشي كه شايد آقاي مدير ازت خوشش بياد و من هم كه متنفرم از اين كار! يعني اصلا توان اينكار رو ندارم كه بخوام "خودم رو نشون بدم!" فك كنم قبلا هم گفته بودم كه چقدر بدم مياد از اين اصطلاح! من دلم يه كار مي خواد كه مال خودم باشه! خودم واسش تصميم بگيرم! خودم همه كارش باشم! به نظرتون چيكار ميشه كرد؟ اگه كسي پيشنهادي داره ما خريداريما! به نظرتون آدم يه آموزشگاه بزنه چطوره؟ يا . . . چه مي دونم هر كار ديگه اي!
ولي واقعا خدا نمي دونه از دست اين آدما چيكار كنه! هرچي داشته باشن يه چيز ديگه مي خوان به جاش!
- روز شنبه اي اومدم يه پست بلند بالا نوشتم كه متاسفانه و البته طبق معمول جناب بلاگفا اجازه نشر به ما ندادن!! منم كه بابتش كلي زحمت كشيده بودم حيفم اومد پابليشش نكنم پس از شماره يك تا آخرش مربوط به روز شنبه 28/6/88 هست كه براتون مي ذارم:!!!
(1- سلام و سلام وصد تا سلام به همه دوستان گل و گلابم! خوبيد؟ خوشيد؟ با روزهاي آخر ماه رمضون چه مي كنيد؟
2-بچه ها باز هم ديشب خواب بارون رو ديدم! تو حيات خونه قديمي مون من وخواهري زير بارون دست همديگه رو گرفته بوديم و مي چرخيديم و شعر "بوي سبزه، بوي باران، بوي خاك" رو مي خونديم!
چه كيفي كردم!
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز!
خوش به حال روزگار!
. . .
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ، هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ!
داشتم از حيات مي اومدم تو ساختمون كه احساس كردم روي دستم يه قطره آب ريخته شد بعد زمين رو نگاه كردم و ديدم داره كم كم و نقطه نقطه خيس ميشه و بعدش هم تندتر و تندتر شد! چقدر ذوق كردم! هورا بالاخره بارون اومد!
كاش خواب نبودم! دلم لك زده واسه بارون!
آها يه چيز جالب صبح تو سرويس مجري برنامه راديويي مي گفت كه تهران بارون اومده! من نمي دونم چه سري هست كه هر بار من خواب بارون رو مي بينم صبحش تهران بارون مياد! نكنه خدا اطلاعات من رو اشتباه ثبت كرده! بابا خدا جون من تهران نيستم من اينجام اينجا! مي بيني منو؟ حواست هست؟!!
3- وضعيت كار كمي شلوغ و پلوغه و فرصت براي ديد و بازديد وبلاگي نيست! اما ساره خانومي جوياي احوال شده بود و يه كوتاه سر زدم و ديدم كه يه بازي دعوتم كرده! از قبل هم دوست داشتم انجامش بدم اما فرصت نبود به هر حال كه ما اين دعوت رو لبيك گفتيم و اگرچه فرصت نيست كه خوب تمركز كنم اما خوب اولين چيزايي كه به ذهنم رسيد رو مي نويسم و همين جا از بقيه دوستان هم دعوت مي كنم اگه دوست دارن اين بازي رو انجام بدن!
دريا: بزرگ و آروم (هر وقت مي بينمش از خدا مي خوام كه دلم مثل دريا بزرگ باشه و در عين حال آروم!)
قهوه: تلخ
غرور: از آدماي مغرور بدم مياد!
مدرسه: روپوش مدرسه! خريد اول مهر! نيمروهاي مامان! جلد گرفتن كتابا! كوله پشتي! واي يه لحظه رفتم به اون دوران!
دفتر مدير مدرسه: يه خبرايي هست!
آب گوشت: فقط با ليمو ترش مي خورم! (دقت كنيد فقط! ، يعني بدون ليمو ترش به نظرم غير قابل خوردنه و با ليمو ترش يه غذاي خوشمزه!)
قورمه سبزي: خيلي دوست دارم
رياضي: قبلنا خيلي دوست داشتم اما جديدا . . .
ماه رمضون: سحر- ربنا
روزنامه: اهلش نيستم! (خيلي سعي كردم روزنامه خون بشم اما انگار بي فايده هست!)
كودكي: بي خيالي
قزوين: چيزي به ذهنم نمياد! شايد ترك!
دروغ: بي اعتمادي!
ليسانس: همه گير!
فوتبال: متنفرم! (البته يه زماني بازيهاي تيم ملي رو نگاه مي كردم!)
قانون: فقط جاهايي كه به ضررت هست اجرا ميشه!
پرواز: روياي شيرين! نفس!
اشك: ورم چشمام
وبلاگ: حس خوب
شب: سكوت و خلوت دوست داشتني
زندگي: سفر- فرصت
عشق: بايد خيلي با شكوه باشه! دلم ميخواد تجربه كنم!
هلو: ميوه مورد علاقه من (مخصوصا رانيش!)
تحصيل: ادامه تحصيل - آرزوي من
خارج: كشورهاي خارجي كه خيلي دوست دارم ببينم! از هر نوع خارجي كه باشه!!
خواب: لذت بخش و دوست داشتني و البته باعث عذاب وجدان! (انقدر بدم مياد كه مجبور بشم با صداي ساعت از خواب بيدار شم! كاش وقتي مي خوابيم زمان وايسه تا هرچي كه آدم دلش مي خواد بخوابه بدون اينكه زمانهاي مفيد از دست بره!)
اينترنت: اطلاعات
مجلس: جديدا برام جالب شده!
سال 88: تفاوت
كلم پلو: دوست ندارم
كتاب: دنيايي ديگر!
4- چقدر بده كه آدم اعتمادش رو به كسي كه بايد بهش اعتماد داشته باشه از دست بده! و چقدر بدتر كه مجبور باشي يه سري كارات رو هم بهش بسپري!
5- داداشي يه كاري كرد كه بدجور بهم برخورد و ناراحت شدم يعني ديگه داشت زيادي ادامه پيدا مي كرد واسه همين بهش اعتراض كردم! حقش بود اما نمي دونم چرا انقدر خودم ناراحتم! مي ترسم كه بد برداشت كرده باشه! ديشب هرچي فكر كردم كه ريشه اصلي ناراحتيم رو از اون رفتارش پيدا كنم موفق نشدم! فقط ناراحت بودم همين! دلم ميخواست باهم حرف مي زديم و از دل هم در مي آورديم ولي اون بايد مي اومد كه نيومد! الكي تو روي هم مي خنديم و با هم شوخي مي كنيم اما من ته دلم يه جوري هست!
به نظرم اگه راجع به مشكلاتي كه پيش مياد آدم حرف نزنه و تكليفش رو روشن نكنه هميشه تو ذهن آدم مي مونه و بالاخره يه روزي خودش رو نشون ميده! اما يه چيزايي رو هم نميشه گفت! به نظرتون بايد چيكار كرد؟
6- خوبه مثلا سرم شلوغ بود و وقت نداشتما! آخه آدم شروع كه ميكنه حرفا همين طوري خودشون ميان!
7- راستي لاستيك ماشينم تركيد! دست داداشي بود و خدا را شكر كه تو سرعت كم موقعي كه مي خواسته از خيابون اصلي بپيچه تو خيابون فرعي اتفاق افتاده وگرنه . . . ! به هرحال كه گارانتي داشت ودرستش كردن اما قالپاقش خورده به جدول و يه خورده زخمي شده! (آخي ملوسكم!) انقدر ناراحت شدم براش! راستي وقتي گارانتي داره مگه نبايد قالپاقش هم خودشون عوض كنن؟
8- پيشاپيش عيد همه مبارك! ماه رمضون خيلي خوبي بود! لااقل براي من كه عالي بود و متفاوت!
9- كاش بارون بياد!
10- خداحافظ دوستان عزيز. مواظب خودتون باشيد و اين يكي دو روز باقي مونده از ماه رمضون رو خوب استفاده كنيد و اگه پاش افتاد ما رو هم دعا كنيد.)
بعدا نوشت: (88/7/1)
خوب به لطف يك پسر خوشگذران ما هم صاحب لينكدوني گودري شديم. افشين جان دستت درد نكنه خيلي خيلي خيلي ممنون.
اينم پستش هست كه اينجا مي ذارم براي اون عزيزاني كه هنوز از اين لينكدونيها ندارن. فك نمي كنم هيچ جاي ديگه اي بتونيد توضيحاتي واضح تر و كاملتر و جامع تر از وبلاگ افشين پيدا كنيد!
فقط اينكه تازه درستش كردم و هنوز يه خورده تنظيمات لازم داره و ممكنه
كه يه سري از دوستان رو هم هنوز لينك نكرده باشم! فقط يه كم فرصت بديد تا
رو به راهش كنم.
اينم يه بي ربط نوشت:
آخ كه وقتي شعراي ملي و حماسي درباره ايران پخش ميشه چقدر دلم براي اين سرزمين مي سوزه!
"همه جان و تنم وطنم، وطنم، وطنم، وطنم"
وقتي به اينكه چطوري از اون اوج قدرت به اين قعر ذلت افتاده فك مي كنم چقدر دلم براش و صد البته براي خودمون مي سوزه!
"آزاد باش اي ايران، آباد باش اي ايران
از ما فرزندان خود دلشاد باش اي ايران"
يعني واقعا مي تونه دلشاد باشه؟!! آخه اصلا كسي هست كه يه كم فقط يه كم
به فكر ايران باشه؟ مثل خانواده كندي كه چطور به فكر مملكتش بودن و خدمت
به مملكتشون رو جزء وظايفشون مي دونستن! يعني ميشه تو ايران هم كسي باشه
كه به غير از منافع خودش به كشورش هم فكر كنه؟ به مردم كشورش هم فكر كنه؟
چقدر بدم مياد وقتي تو مسائلي كه پيش اومده كشورهاي ديگه مداخله مي كنن
و وسط اين آب گل آلود دنبال ماهي هاي خودشون مي گردن! البته كارشون منطقي
هست و هركشوري سعي مي كنه از شرايط سياسي و اقتصادي كه تو كشورهاي ديگه
پيش مي ياد بيشترين استفاده رو به نفع خودش بكنه اما ايكاش هممون انقدر
حواسمون باشه كه خواسته يا نا خواسته بهانه دستشون نديم!
خوشم نمياد كه آقاي م خ م ل ب ا ف هي دست اين و اون رو مي گيره براي كمك مياره وسط! بهم بر مي خوره! دلم مي خواست اونقدر رشد كرده بوديم كه خودمون مشكلاتمون رو حل مي كرديم! حيف!
(خودش يه پست شد! چه كنم كه دل خون است!)
چون است حال بستان ، ای باد نو بهاری
کز بلبلان بر آمد ، فریاد بی قراری
گل نسبتی ندارد با روی دل فریبت
تو در میان گل ها ، چون گل میان خاری
ای گنج نوش دارو ، بر فصل ما گذر کن
مرحم به دست و ما را مجروح می گذاری
مرحم به دست و ما را مجروح می گذاری
ای زلف تو کمندی ، ابروی تو کمانی
ای قامت تو سروی ، ای روی تو بهاری
دریاب عاشقان را ، که افزون کند صفا را
بشنو تو این سخن را ، که این یادگار داری
دریاب عاشقان را ، که افزون کند صفا را
بشنو تو این سخن را ، که این یادگار داری
چون است حال بستان ، ای باد نو بهاری
کز بلبلان بر آمد ، فریاد بی قراری
- تو اين شب مريضا رو هم دعا كنيد! اين لينك رو بخونيد:
قصه يه نوزاد كه پدرش بي قراريش رو نوشته خدايا به بزرگي اين شبها به پدر و مادرش ببخشش!
